انسان الگو، انسان شاخص و انسان ستاره

انسان الگو

اینکه کسی برای جامعه الگو باشد یعنی جامعه می‌تواند به وی اعتماد کرده و (تقریبا) مو به مو از او پیروی کند … وقتی این تعریف را داشته باشیم (که برای الگو تعریف درستی به نظر می‌رسد) دیگر دایره افرادی که در این دسته قرار می‌گیرند خیلی کوچکتر از قبل می‌شود. شاید دسته بسیار اندکی از انسان‌ها در طول تاریخ توانسته باشند به طور واقعی شرایط الگو بودن را داشته باشند.

انسان الگو

با تعریف کلی بالا از “انسان الگو”، نیاز دیگری هم احساس می‌شود و آن تعریف “انسان شاخص” است. انسان شاخص، در یک زمینه مثلا علم، ورزش، هنر و … در قله قرار دارد و می‌تواند الگو قرار بگیرد؛ اما در سایر زمینه‌ها الزاما (و غالبا) چنین ظرفیتی را ندارد.

در کنار این دو دسته، نقش رسانه‌ها را هم نباید از یاد برد؛ رسانه‌هایی که امروزه این توان را دارند تا افرادی را که حتی ظرفیت ایستادن در جایگاه یک “انسان شاخص” را ندارند، تا جایگاه “الگو” شدن بالا ببرند (و یا بر عکس، کاری کنند که الگوهای واقعی، در جامعه دیده یا شنیده نشوند) “ستاره‌سازی” نامی است که این فرهنگ غالبا با آن یاد می‌شود؛ هر چند نمی‌توان به طور کلی هر ستاره‌ای را در این دسته قرار داد و برخی “ستاره‌ها” واقعا لایق جایگاهی که در آن قرار گرفته‌اند (الگو یا شاخص) هستند.

*****

این تقسیم‌بندی و توجه به آن از این جهت دارای ضرورت است که جابجا دیدن افراد در این دسته‌ها برای جامعه بسیار پر هزینه خواهد بود، چیزی که متاسفانه هم‌اکنون توسط رسانه‌ها و به بدترین شکلش در دنیا رخ می‌دهد. جامعه باید بیاموزد میان “انسان‌های الگو” و “انسان‌های شاخص” تفاوت قایل شود. انسان شاخص، می‌تواند از برخی جنبه‌ها به چشم الگو دیده شود، ولی باید همچنان خاکستری بودن شخصیتش در فرهنگ عمومی پذیرفته شود. وقتی نسبت به افرادی چون سعدی، شاه عباس صفوی، دکتر حسابی و … چنین دیدگاهی داشته باشی، دیگر نه آن‌ها را می‌پرستی، نه با دیدن یک بخش تاریک در وجودشان، از آن‌ها منزجر می‌شوی … . از طرفی هر فردی را نیز به عنوان الگو نخواهی پذیرفت.

اما درباره “ستاره‌ها” و “ستاره‌سازی” … اینکه اصولا چنین امری مطلوب و برای جامعه قابل استفاده است یا خیر، بحثی جدا می‌طلبد (هر چند آن نوعش که انسان‌های عدم دارای شایستگی را از فرش به عرش می‌رساند، طبیعتا در نگاه اول منفی به چشم می‌آید …) اما به هر حال، واقعیتی است که در دنیای امروز وجود دارد و تا زمانی که ساختار اجتماعی-فرهنگی و شاید مهمتر از آن چرخه اقتصادی‌اش اصلاح نشود، احتمالا دوام خواهد یافت.

به طور کلی، این وظیفه مدیران فرهنگی و رسانه‌ای جامعه است تا هنرمندانه، اولا در حد امکان این دسته‌بندی را برای عموم شفاف کنند و ثانیا، بتوانند با هدایت و مدیریت صحیح، از افراد دو دسته “شاخص‌ها” و “ستاره‌ها”، به بهترین نحو در راستای اهداف کلی جامعه سود ببرند.

پانوشت:

– پرداختن به تفاوت‌هایی که میان دسته‌بندی فوق بیان شد، حداقل تفاوت بین دو دسته اول (انسان‌های الگو و شاخص) و دسته سوم (ستاره‌ها) در سایر کشورها نیز دیده می‌شود. برای مثال می‌توان به شکل‌گیری California Dream (رسیدن به سایه موفقیت، با کمک رسانه‌هایی چون هالیوود) در مقابل American Dream (آنچه در امریکا، امکان دست‌یابی موفقیت واقعی برای همه دانسته می‌شود) اشاره کرد.

– شهرت در این میان و برای هر سه دسته، نقشی مهم و البته (غالبا) منفی بازی می‌کند. فاکنر، نویسنده برجسته امریکایی در این باره سخن جالبی دارد (به دلیل مفهوم ضد زن و ناصحیح که در بطن آن وجود دارد بخشی‌اش را حذف کرده‌ام): “… شهرت به گونه‌ای است اگر مقابلش تعظیم کنی، زیر پا لگدت می‌کند! بنابراین بهترین راه برخورد با آن این است که پشت دستت را نشانش بدهی؛ آن وقت احتمالا کلفتی‌ات را می‌کند و خاک‌سار آستانت می‌شود!”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *