“بله، اگر بجنگی ممکنه بمیری …”

” …، بله، اگر بجنگی ممکنه بمیری …، فرار کن و زنده بمون! … اما سالها بعد، در حالی‌که در بستر مرگ هستی، آرزو خواهی کرد که همه روزهای سپری شده، از الان تا آن روز را بدی، تنها در برابر یک شانس، فقط یک شانس … ، تا به گذشته برگردی …، به اینجا … و به دشمنانمون بگی: ممکنه بتوانید جانهای ما را بگیرید، اما آزادی ما را هرگز … .” (ویلیام والاس، شجاع‌دل، ۱۹۹۵)

William Wallace: Aye. Fight and you may die. Run, and you’ll live… at least a while. And dying in your beds, many years from now, would you be willing to trade all the days, from this day to that, for one chance, just one chance, to come back here and tell our enemies that they may take our lives, but they’ll never take… OUR FREEDOM! Braveheart-1995

شجاع‌دل

یکی از زیباترین و ماندگارترین دیالوگ‌هایی است که تاکنون شنیده‌ام …

نمایشگاه کتاب دانشجویی، ناشران نفتی و دیگر هیچ … !

فکر کنم حدود سه سال پیش بود …
بسیج دانشگاه، برای سال تحصیلی جدید چند برنامه فرهنگی پیش بینی کرده بود. یکی از آنها برگزاری نمایشگاه کتاب بود. بنده و چند تن از دوستان مسئول برگزاری نمایشگاه شدیم. از همان اول تصمیمان این بود که نمایشگاه را با حضور ناشران مختلف و برای سلایق متفاوت برگزار کنیم …
تماس گرفتن با ناشران برجسته کشور و درخواست حضور آنها در نمایشگاه دو-سه هفته ای طول کشید… تقریبا تمامی انتشارات معروف که کتابهای روشن فکری منتشر میکنند (مثل نیلوفر، چشمه، ققنوس و …)، با همان تماس اول OK دادند و اتفاقا خیلی هم استقبال کردند (با اینکه میترسیدیم با آوردن نام بسیج جا بزنند!) حتی برخی یک نفر را هم برای کمک در برگزاری نمایشگاه، به دانشگاه فرستادند. اما امان از دست انتشارات دولتی و یا به تعبیر دقیقتر نفتی!
سوره مهر همان اول جواب سر بالا داد و گفت “نه”! جوری گفت نه که دیگر هیچ کدام از بچه ها حاضر نشد برای بار دوم زنگ بزند! حالا سوره مهر هیچ … اما از “نشر معارف” انتظار بیشتری داشتیم! معارفی ها ابتدا گفتند باید به مبلغ کتابها چک بدهید! (این را بگذارید کنار اینکه هرمس، نیلوفر و … کتابهایشان را با آژانس برایمان فرستادند!) بنده با چک بسیج – که متعلق به موسسه مالی اعتباری مهر بود – به نشر معارف، واقع در چهارراه کالج، مراجعه کردم. متصدی فروشگاه خنده ای کرد و گفت “چک بسیج که اعتبار نداره!” … آخر سر و بعد از کلی چانه زنی، دست از پا درازتر به دانشگاه برگشتم … البته برخی ناشران دیگر به خصوص “کانون اندیشه جوان”، همکاری بسیار مناسبی کردند که بی معرفتی است به آنها اشاره نشود … .

بهانه این درد و دل، خبری بود که امروز و به طور اتفاقی در فارس خواندم: تغییر رویکرد فروشگاه نشر معارف و تغییر نام آن به “پاتوق کتاب” … . انشاءالله که این تغییر، در دیدگاه ها هم صورت گرفته باشد … .
لینک خبر: اینجا کلیک کنید

پ.ن:
– نشر معارف ناشر بسیار از کتب مذهبی است که معروفترینشان کتب دروس عمومی دانشگاه است. فکر هم میکنم متعلق به نهاد باشد.
– یادش بخیر! برخی ناشران کتاب های عجیب و غریبی فرستاده بودند که به طور اتفاقی و یا توسط بازدیدکننده ها از وجودشان مطلع میشدیم! بعد هم قبل از اینکه به چشم بقیه بخورده سریع زیر میز قایمشان میکردیم 😉

از ابتدا بهاری در کار نبود …

از ابتدا بهاری در کار نبود …
نسیمی وزید، درخت ها شکوفه زدند،
و سزای شکوفه های زودباور زمهریر است!
از همان روز که یاس ها را پشت در خانه به آتش کشیدند،
بهار با عرب قهر کرد
خزان بود، خزان هست …

– لینک خبر فارس درباره “کودتای نرم ارتش مصر علیه مرسی”

رای خدا …

یک رای باشد، اما رای خدا …

همین کافیست تا نوجوان ۱۶-۱۷ ساله ای که تا دیروز فقط برای بچه‌محل‌هایش شناخته شده بود، امروز بشود رئیس … رئیس جمهور “کشور نفس‌های مطمئنه”!

خدا هم کشاورز است …
انسان می‌کارد، فرشته می‌چیند!
اینجا هم یکی از مزارع خداست؛
قطعه ۲۹، بهشت زهرا
/ ۱۹ خرداد ۱۳۹۲

بعضی مواقع باید سر مردم داد بزنی!

بعضی مواقع باید سر مردم داد بزنی … باید بیدارشان کنی!
اگه نیتت خالص باشه، شاید در مقابل این فریاد زدن ها، تشویق هم بشوی!
تشویقی که با هزار تا تعریف و تمجید بیهوده هم حاصل نمیشد … .

——–

Maximus: Are you not entertained? Are you not entertained? Is this not why you are here? (Gladiator)

دلنوشته، به مناسبت میلاد رسول مهربانی …

رسول الله (ص): هیچ کس به اندازۀ من، در راه خدا آزار ندید …

هر چه می توانستند، او و اصحابش را آزُردند … فقط به جرم اینکه میگفتند: لا اله الا الله … و البته آنها خوب میدانستند در این جمله چقدر معنا نهفته است …! به صورتش سنگ زدند … نفرین نکرد. هر چه به او توهین کردند، گفت خدایا، ببخششان، آنها نمی دانند … . روزی که دید چون گذشته، از خانه یهودی، خاکستری بر سرش نیامد، جویای حالش شد و چون فهمید بیمار است، به عیادتش رفت! و همین کافی بود تا یک تازه مسلمان دیگر هم اضافه شود! گاه صدای گریه یک کودک باعث میشد نماز محمد (ص) زودتر تمام شود … و گاه بازی کودکی هنگام سجده بر پشت او، نمازش را طولانی تر می کرد!وقتی وارد مکه شد، همه را بخشید … هر چند دستشان به خون بهترین یاران او رنگین شده بود، هر چند این همه سال باعث آوارگی او بودند … و هر چند بعدها دست فرزندانشان به خون فرزندان او آغشته شد! اما این ها همه برای محمد (ص) دلایل قانع کننده ای نبود تا نبخشد! … تا مهربان نباشد … .گاهی این سرسختی اش بر هدایت مردم، اعتراض خدا را هم به همراه داشت: “این قدر خود را به زحمت نیفکن. ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا تو را به مشقت اندازیم” (طه/۲) …

البته امروز اوضاع کمی عوض شده، ولی باز هم تو همان قدر مظلومی! آن روز که گفتی: می بینم سرزمین پارس را و سپس روم را که تحت لوای اسلام است، یارانی که در آن اوضاع سخت به تو ایمان آورده بودند – و البته ایمانی استوار داشتند – هم از گفته ات تعجب کردند! خوب حق هم داشتند! آن روزها آن قدر در اقلیت بودند که در مدینه هم زندگیشان توام با هراس بود … و تو حرف هایی میزدی که در خیال هم نمی آمد! امروز اما مظلومیت تو از اقلیت مسلمانان نیست … امروز مظلومیت تو به خاطر بی کیفیتی اسلاممان است!اگر تو آن روز دشمن مشرک و یهودی ات را هم بخشیدی، امروز عده ای با فریاد “یا محمدا” سر جمعی از پیروانت را از تن جدا می کنند، چون به زعمشان آنها گمراهند! یعنی کسی که عاشق حسین تو است، از یهودی گمراه تر است که با او دوست و با این دشمنند؟ اگر فاطمه، دخترت، پیش تو عزیزترین اهل عالم بود، هنوز در همسایه شرقی ما، دختری به جرم درس خواندن کشته می شود و در همسایگی غربی ما دختری به جرم حجاب، بی سواد می ماند! ما این وسط مانده ایم سر گردان! اگر روزی تو نمازت را با صدای گریه کودکی کوتاه می کردی و برای شادی کودکی طولانی، امروز عده ای با لباسی شبیه به تو، خنده معصومانه کودکی را هم در مسجد تاب نمی آورند و بر سرش فریاد می کشند! چه میدانم!؟ لابد از تو مسلمان ترند … . البته راستش اوضاع این قدرها هم بد نیست! اتفاقات خوب هم زیاد می افتد، آدم خوب هم کم نیست، هنوز هم هستند کسانی که ما را یاد تو می اندازند …، روح الله، موسی صدر، چمران … اما یک مشکل دیگر هست و آن اینکه: آنچه از اسلام به دنیا نشان میدهند، دقیقا همین لکه های سیاهی است که به دامان اسلامت نشانده ایم … . ما را ببخش ای محمد (ص) … ببخش …
راستی، تولدت مبارک! 🙂
نگرانی اش برای امت تا آن اندازه بود که خدا وعده داد: روز قیامت، آن قدر از امتت می بخشم، تا تو راضی شوی! …و تنها دلخوشی من این است که می دانم تو به این سادگی ها راضی نخواهی شد!
دلنوشته / ۱۰ بهمن ۹۱

شروعی دیگر … (۱۳۹۱-۱۳۹۲)

بسم الله الرحمن الرحیم

در عصر “نون”، رفتن تا انتهای “والقلم و ما یسطرون” کار ساده‌ای نیست، این را از همان ابتدای راه حس می‌کنی؛ اما باید رفت؛ با همه بیم و امیدها، با همه شک و یقین‌ها، با همه تکرارها، افتادن‌ها، برخاستن‌ها؛ باید رفت؛ که “ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است” و “به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل” …
گاهی با خود فکر می‌کنی به بلندای همه تاریخ حرف ناگفته داری و می‌مانی چگونه می‌توان همه آن‌ها را گفت، و گاهی هم از خود می‌پرسی: این همه آمده‌اند، گفته‌اند و رفته‌اند؛ آیا اصلا هنوز ناگفته‌ای باقی است!؟ گاهی سرشار از یقینی و گاهی می‌بینی همه آنچه بدیهیات به حساب می‌آورند، برای تو شده‌اند معادلاتی پیچیده! گاهی احساس می‌کنی سکوت بهترین کار است؛ نوشته‌هایت را پاک و کاغذهایت را پاره می‌کنی، اما گاهی هم دوست داری حرف‌هایت را فریاد بزنی، حتی اگر مزخرف بنظر برسند، حتی اگر تکراری باشند، اما “تو” می‌خواهی آن‌ها را بگویی … .
اگر این‌ها در مورد شما هم صادق است، احتمالا حرف‌ هم را خوب می‌فهمیم؛ اگر هم نه، باز امیدوارم اینجا مطالب بدردبخوری پیدا کنید. به وبلاگم خوش آمدید!

از روزی که اولین وبلاگم را ساختم، فکر می‌کنم بیش از ده سال بگذرد، دوره راهنمایی بودم و آن وبلاگ هم بیشتر جنبه سرگرمی داشت و یک تجربه جدید، ولی نه چندان جدی … گذشت و گذشت و گذشت، تا امروز!
در گذشته غالب نوشتن‌هایم محدود به دو دسته بود: اول آن‌هایی که با هویت حقیقی، ولی در اکانت‌های خصوصی (به مفهوم مخاطبین خاص) نوشته می‌شد و دسته دیگر آن‌ها که در اکانت‌های عمومی (و به نسبت پر مخاطب) ولی با هویتی غیر حقیقی نگاشته می‌شدند. معدود نوشته‌هایی هم که در برخی مجلات و سایت‌ها به صورت عمومی و با هویتی حقیقی می‌نوشتم، برایم حکم یک کار نسبتا حاشیه‌ای را داشت.
تقریبا دو سال پیش بود که تصمیم گرفتم رفته‌رفته‌ به‌صورت جدی‌تر درباره دغدغه‌هایم بنویسم، و کمتر از یک سال پیش بود که با اکانت گوگل‌پلاسم به این تصمیم جامه عمل پوشانیدم.
خیلی زود حس کردم برای بخشی از نوشته‌ها، به محیطی متفاوت از شبکه‌های اجتماعی نیاز دارم، و البته این به معنای مفید و موثر نبودن شبکه‌های اجتماعی نیست، بلکه شاید آن‌ها به تنهایی ابزار مناسبی برای سخن گفتن نباشند، سخنانی که بعضا طولانی و عمیق‌تر می‌شوند و گنجاندن آن‌ها در فضای محدود یک شبکه اجتماعی میسر نیست. همین شد بهانه‌ای برای راه‌اندازی وبلاگی که هم‌اکنون در آن هستید. تلاشم این است تا در این وبلاگ، نه گرفتار ژورنال‌نویسی شوم و نه فلسفه‌بافی، بلکه با نگاهی کاربردی و واقع‌بینانه درباره مسایل و دغدغه‌هایم بنویسم.

پرواز - اولین پست وبلاگ

و اما اگر حوصله بیشتر خواندن دارید:

ادامه خواندن “شروعی دیگر … (۱۳۹۱-۱۳۹۲)”