دلنوشته، به مناسبت میلاد رسول مهربانی …

رسول الله (ص): هیچ کس به اندازۀ من، در راه خدا آزار ندید …

هر چه می توانستند، او و اصحابش را آزُردند … فقط به جرم اینکه میگفتند: لا اله الا الله … و البته آنها خوب میدانستند در این جمله چقدر معنا نهفته است …! به صورتش سنگ زدند … نفرین نکرد. هر چه به او توهین کردند، گفت خدایا، ببخششان، آنها نمی دانند … . روزی که دید چون گذشته، از خانه یهودی، خاکستری بر سرش نیامد، جویای حالش شد و چون فهمید بیمار است، به عیادتش رفت! و همین کافی بود تا یک تازه مسلمان دیگر هم اضافه شود! گاه صدای گریه یک کودک باعث میشد نماز محمد (ص) زودتر تمام شود … و گاه بازی کودکی هنگام سجده بر پشت او، نمازش را طولانی تر می کرد!وقتی وارد مکه شد، همه را بخشید … هر چند دستشان به خون بهترین یاران او رنگین شده بود، هر چند این همه سال باعث آوارگی او بودند … و هر چند بعدها دست فرزندانشان به خون فرزندان او آغشته شد! اما این ها همه برای محمد (ص) دلایل قانع کننده ای نبود تا نبخشد! … تا مهربان نباشد … .گاهی این سرسختی اش بر هدایت مردم، اعتراض خدا را هم به همراه داشت: “این قدر خود را به زحمت نیفکن. ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا تو را به مشقت اندازیم” (طه/۲) …

البته امروز اوضاع کمی عوض شده، ولی باز هم تو همان قدر مظلومی! آن روز که گفتی: می بینم سرزمین پارس را و سپس روم را که تحت لوای اسلام است، یارانی که در آن اوضاع سخت به تو ایمان آورده بودند – و البته ایمانی استوار داشتند – هم از گفته ات تعجب کردند! خوب حق هم داشتند! آن روزها آن قدر در اقلیت بودند که در مدینه هم زندگیشان توام با هراس بود … و تو حرف هایی میزدی که در خیال هم نمی آمد! امروز اما مظلومیت تو از اقلیت مسلمانان نیست … امروز مظلومیت تو به خاطر بی کیفیتی اسلاممان است!اگر تو آن روز دشمن مشرک و یهودی ات را هم بخشیدی، امروز عده ای با فریاد “یا محمدا” سر جمعی از پیروانت را از تن جدا می کنند، چون به زعمشان آنها گمراهند! یعنی کسی که عاشق حسین تو است، از یهودی گمراه تر است که با او دوست و با این دشمنند؟ اگر فاطمه، دخترت، پیش تو عزیزترین اهل عالم بود، هنوز در همسایه شرقی ما، دختری به جرم درس خواندن کشته می شود و در همسایگی غربی ما دختری به جرم حجاب، بی سواد می ماند! ما این وسط مانده ایم سر گردان! اگر روزی تو نمازت را با صدای گریه کودکی کوتاه می کردی و برای شادی کودکی طولانی، امروز عده ای با لباسی شبیه به تو، خنده معصومانه کودکی را هم در مسجد تاب نمی آورند و بر سرش فریاد می کشند! چه میدانم!؟ لابد از تو مسلمان ترند … . البته راستش اوضاع این قدرها هم بد نیست! اتفاقات خوب هم زیاد می افتد، آدم خوب هم کم نیست، هنوز هم هستند کسانی که ما را یاد تو می اندازند …، روح الله، موسی صدر، چمران … اما یک مشکل دیگر هست و آن اینکه: آنچه از اسلام به دنیا نشان میدهند، دقیقا همین لکه های سیاهی است که به دامان اسلامت نشانده ایم … . ما را ببخش ای محمد (ص) … ببخش …
راستی، تولدت مبارک! 🙂
نگرانی اش برای امت تا آن اندازه بود که خدا وعده داد: روز قیامت، آن قدر از امتت می بخشم، تا تو راضی شوی! …و تنها دلخوشی من این است که می دانم تو به این سادگی ها راضی نخواهی شد!
دلنوشته / ۱۰ بهمن ۹۱

شروعی دیگر … (۱۳۹۱-۱۳۹۲)

بسم الله الرحمن الرحیم

در عصر “نون”، رفتن تا انتهای “والقلم و ما یسطرون” کار ساده‌ای نیست، این را از همان ابتدای راه حس می‌کنی؛ اما باید رفت؛ با همه بیم و امیدها، با همه شک و یقین‌ها، با همه تکرارها، افتادن‌ها، برخاستن‌ها؛ باید رفت؛ که “ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است” و “به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل” …
گاهی با خود فکر می‌کنی به بلندای همه تاریخ حرف ناگفته داری و می‌مانی چگونه می‌توان همه آن‌ها را گفت، و گاهی هم از خود می‌پرسی: این همه آمده‌اند، گفته‌اند و رفته‌اند؛ آیا اصلا هنوز ناگفته‌ای باقی است!؟ گاهی سرشار از یقینی و گاهی می‌بینی همه آنچه بدیهیات به حساب می‌آورند، برای تو شده‌اند معادلاتی پیچیده! گاهی احساس می‌کنی سکوت بهترین کار است؛ نوشته‌هایت را پاک و کاغذهایت را پاره می‌کنی، اما گاهی هم دوست داری حرف‌هایت را فریاد بزنی، حتی اگر مزخرف بنظر برسند، حتی اگر تکراری باشند، اما “تو” می‌خواهی آن‌ها را بگویی … .
اگر این‌ها در مورد شما هم صادق است، احتمالا حرف‌ هم را خوب می‌فهمیم؛ اگر هم نه، باز امیدوارم اینجا مطالب بدردبخوری پیدا کنید. به وبلاگم خوش آمدید!

از روزی که اولین وبلاگم را ساختم، فکر می‌کنم بیش از ده سال بگذرد، دوره راهنمایی بودم و آن وبلاگ هم بیشتر جنبه سرگرمی داشت و یک تجربه جدید، ولی نه چندان جدی … گذشت و گذشت و گذشت، تا امروز!
در گذشته غالب نوشتن‌هایم محدود به دو دسته بود: اول آن‌هایی که با هویت حقیقی، ولی در اکانت‌های خصوصی (به مفهوم مخاطبین خاص) نوشته می‌شد و دسته دیگر آن‌ها که در اکانت‌های عمومی (و به نسبت پر مخاطب) ولی با هویتی غیر حقیقی نگاشته می‌شدند. معدود نوشته‌هایی هم که در برخی مجلات و سایت‌ها به صورت عمومی و با هویتی حقیقی می‌نوشتم، برایم حکم یک کار نسبتا حاشیه‌ای را داشت.
تقریبا دو سال پیش بود که تصمیم گرفتم رفته‌رفته‌ به‌صورت جدی‌تر درباره دغدغه‌هایم بنویسم، و کمتر از یک سال پیش بود که با اکانت گوگل‌پلاسم به این تصمیم جامه عمل پوشانیدم.
خیلی زود حس کردم برای بخشی از نوشته‌ها، به محیطی متفاوت از شبکه‌های اجتماعی نیاز دارم، و البته این به معنای مفید و موثر نبودن شبکه‌های اجتماعی نیست، بلکه شاید آن‌ها به تنهایی ابزار مناسبی برای سخن گفتن نباشند، سخنانی که بعضا طولانی و عمیق‌تر می‌شوند و گنجاندن آن‌ها در فضای محدود یک شبکه اجتماعی میسر نیست. همین شد بهانه‌ای برای راه‌اندازی وبلاگی که هم‌اکنون در آن هستید. تلاشم این است تا در این وبلاگ، نه گرفتار ژورنال‌نویسی شوم و نه فلسفه‌بافی، بلکه با نگاهی کاربردی و واقع‌بینانه درباره مسایل و دغدغه‌هایم بنویسم.

پرواز - اولین پست وبلاگ

و اما اگر حوصله بیشتر خواندن دارید:

ادامه خواندن “شروعی دیگر … (۱۳۹۱-۱۳۹۲)”